
محققان به تازگی به این نتیجه رسیده اند که آهسته خوردن غذا باعث لاغری می شود. به طور معمول ۲۰ دقیقه طول می کشد که پیام های سیری از مرکز گرسنگی و سیری در هیپوتالاموس ارسال گردد و این حداقل مدت زمانی است که فرد باید غذا خوردن خود را طول بدهد. در این مدت چون آهسته غذا می خورد کالری کمتری دریافت کرده و سیر می شود. همچنین جویدن زیاد غذا و آغشته شدن آن با بزاق دهان باعث می شود غذا حجم بیشتری در معده پیدا کند و فرد زودتر احساس سیری نماید.
نمی دونم چرا اینجوریه ولی متاسفانه یکی از نفاخ ترین دستگاههای گوارش دنیا رو دارم. حتی اگه چیزی هم نخورم این مساله واسم به وجود میآد. شاید یکی از دلایلی چاق بودنم هم همین مساله باشه. ظاهرا درمانی هم جز پرهیز نداره و باید تا آخر باهاش بسازم.
می دونم حالتونو به هم زدم ولی این پست دقیقا در راستای سایت های وبلاگ چربی سوزون بود!
۵/۵/۵۵:
این روز رو یادم نمیاد. اصلا نمی دونم در این روز به دنیا اومده بودم یا نه. اونچه مسلمه اینه که در سال ۵۵ به دنیا اومدم ولی ماه و تاریخش مشخص نیست. اینم از بدشانسی های منه که روز تولدم رو کسی بهم تبریک نمیگه. چون اصلا معلوم نیست. سال ۵۵ توی شناسنامه قدیمی من سال ۲۵۳۵ نوشته شده بود. اولین سالی که تاریخ هجری به تاریخ شاهنشاهی تبدیل می شد.
۶/۶/۶۶:
این روز رو به خوبی یادمه. در گیرودار جنگ ایران و عراق قرار داشتیم. جنگ داشت به ماه های آخر خودش نزدیک می شد. یادمه صدای رادیو رو شنیدم که با صدای بلند می گفت"امروز شش شش شصت وششه". من داشتم دوچرخه سواری می کردم. این صدا از یه مغازه به گوشم خورد.
۷/۷/۷۷:
این روز رو هم به یاد دارم. تنها یه هفته از شروع کار جدیدم می گذشت. دانشگاهم تازه تموم شده بود و من سر کار جدیدم حاضر بودم. کاری که ۱۱ سال از بهترین دوران زندگیمو توش تلف کردم. این دوره پر از اشتباه و تلف شدن فرصت ها بود.
۸/۸/۸۸:
می گند یه معجزه اتفاق افتاده. روز تولد امام هشتم شیعیان. راستش من اینو فقط یه اتفاق می دونم. در دهه چهارم زندگی قرار دارم و فرصت هام کوتاهند. تا این لحظه لذتی از زندگی نبردم. اگه به خودم نیاد دوباره اشتباه ها تکرار می شند. باید یه کاری بکنم. تصمیمات بزرگ!
خدا می دونه من ۹/۹/۹۹ کجا باشم.
![]()
شناخت من از خانوما به تدریج بوده و باید اعتراف کنم که هنوز کامل اونها رو نشناختم چون خیلی هم رابطه نزدیکی باهاشون نداشتم. اوایلی که با ورود به دانشگاه در ارتباط نزدیکتری با دخترها قرار گرفتم در نظرم اونا فرشته هایی بودند که خیلی دست نیافتنی می یومدند. این وضعیت ادامه داشت تا به برکت تکنولوژی نظیر اینترنت دی وی دیو موبایل دوربین دار و همچنین ارتباط بیشتر با خانوما چشممون به زوایای ناپیدای اونا بازتر شد. حالا اونا خیلی هاشون اعتراف می کنند که چیزی نیستند و رفتارهایی دارند که تا قبل از این به فکرم هم نمی رسید. البته این شناخت به این معنی نیست که اونها در نظر من کم مقدارند. من دارم به این نظر می رسم که جنس زن و مرد با هم هیچ تفاوتی مبنایی ندارند.
اما در مورد شناخت زن ها این لطیفه شاید تکراری رو هم بخونید:
یه روز خدا به یکی از بنده های خوب خودش می گه هر آرزویی داری بگو تا برآورده کنم. بنده می گه اگه امکان داره می خوام که روی اقیانوس آرام یه پل بزنی. خدا می گه این آرزوت خیلی هزینه بره و طول می کشه و احتیاج به کلی کارگر و امکانات و ... داره . یه آرزوی دیگه بکن. بنده می گه اگه امکان داره زن ها رو به من بشناسون. خدا یه دستی به ریش های بلند و سفیدش می کشه و بعد از اندکی تامل می گه: اون جاده ای که دوست داری واست روی اقیانوس آرام بکشم چند بانده باشه؟!!!
![]()
![]()
۱- دختر: همیشه آرزوی دوستی با یکیشونو داشتم
۲- پسر: اول سکس بعد فکر
۳- دوست دختر: ندارم
۴- کاندوم: ؟
۵- خونه خالی: ![]()
۶- پرسپولیس: قرمزته
۷- حبیب: من مرد تنهای شبم درد می کنه ..... ......م
۸- تز دکتری: آخرین مشق شب زندگی
۹- ستاره: تنها کامنت گذار این روزهای من. زنی که احساساتش مشخص نیست
۱۰- گوگوش: یادت باشه یادم باشه دروغ نگیم به هم دیگه
۱۱- احمدی نژاد: ![]()
یه روز یه فضانورد و یه جراح روسی با همدیگه صحبت می کردند. فضانورده می گفت من اینهمه که به سفرهای فضایی رفتم نه فرشته ای تو آسمونها دیدم و نه خدایی. جراح هم گفت من تا حالا مغز آدمهای دانشمند و با هوش زیادی رو جراحی کردم ولی تا حالا فکری در اونها ندیدم.
به نقل از کتاب داستان سوفی نوشته یوستین گردر
حدودا 10 روز پیش، هوای گرم مشهد ، هوای بدجوری شرجی شده بود جای شکرش باقی بود ما تو باغ امیر اینا مهمونی داشتیم و اونجا بخاطر دار و درختی که بود خنک تر بود. حدود 50-60 نفر تو یه خونه چپیده بودن . شما هم بودین مثل من از گرما خفه میشدین یه ندا به امیر رسوندم بیاد بیرون یه قدمی بزنیم . کنار استخر دو یا سه تا صندلی بود . نشستیم گفتم امیر استخرتون وضعش چطوره ؟ گفت نمیدونم ولی میفهمم دوید رفت از مامان بزرگش پرسید و اومد(باغ مال اوناست ) گفت خوبه تازه تمیز شده . بی معطلی مانتو و شالمو در آوردم و پریدم تو آب .
امیر گفت : بعد میگن دخترا کس خلن میگین در حق ما اجهاف میشه ! گفتم : ملنگ بیا تو آب خیلی خوبه شونه هاش رو انداخت بالا و کتنش رو دراورد و پرید تو آب .
عسل اومد دنبال ما و گفت : کیوان بیا عاشق و معشوق اینجان
امیر گفت : هیس بابا ...
عسل گفت : بایا آلاله بابا ... کارت دارم
گفتم : الان نه عسل بعدا میام
کیوان داشت میومد مثل همیشه لبخند موذیانشو داشت. تا خواست حرفی بزنه عسل دستشو کشید و بردش تو ( خدا خیرش بده )
چسبیدم به لبه استخر اونم اومد درست روبروم ... یه مدت تو صورت هم زل زدیم و بعدشم عین دو تا دختر و پسر خوب ! همدیگرو بوسیدیم ... البته زیاد طول نکشید ... هر دومون سرخ شده بودیم و میخندیدیم ، برای بار دوم بوسیدیم ولی اینار طولانی تر و راحتتر بودیم ... راستشو بگم داشتم لذت میبردم ، از اینکه عشقم داره منو میبوسه ، از اینکه مال همیم از اینکه کسی نیست مارو از هم بگیره .
نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1386 و ساعت 08:07 ق.ظ توسط : Alaleh
دلم یه عزیز می خواد بهم بگه دوستت دارم. بهش بگم دوستت دارم. بهش بگم فدات بشم. بهم بگه فدات بشم.... دلم یه عزیز می خواد!![]()
یه هزار پا بود که تو جنگل واسه حیوونای جنگل می رقصید. لاک پشت اصلا خوشش نمی یومد و تصمیم گرفت اونو از صحنه خارج کنه. یه نامه نوشت به هزارپا و ازش سوال کرد من از رقصت خوشم میاد و .... و به من بگو اول پای شماره ۲۳ رو بالا میاری یا پای شماره ۱۱۷ُ ؟ بعد پای ۸۷۶ یا پای ۹۹۴؟. هزار پا وقتی نامه رو خوند به فکر فرو رفت و دیگه نتونست برقصه. چون تعقل جای تخیل رو گرفته بود. به نقل از کتاب دنیای صوفی اثر گردر.
این لطیفه رو هم واسه خنده:
دو تا هزار پا با هم ازدواج می کنند شب عروسی به صبح می رسه و داماد هنوز نتونسته بوده کاری بکنه. ازش می پرسند که پس چی شد؟ می گی آخه نمی دونم بین کدوم پاهاشه!
حموم رفتن همیشه مزایای خاص خودش رو داشته. موقعی که آب داغ روی شونه های آدم می ریزه آرامش بخشه. همین که برای نیم ساعت بیست دقیقه ای ارتباطت با محیط بیرون قطع می شه خودش یه نعمتیه. اگرچه حموم های جدید ما اون فضای نوستالژیک حموم فیلم "قیصر" یا داریه و تنبک فیلم "تخت خواب سه نفره" رو نداره ولی نمی دونم چرا حموم همیشه یک محیط ایده پروره. من خیلی از ایده های مقالات یا پایان نامه تو حموم به ذهنم می رسه! حتی ایده نوشتن این پست هم.